آنیا - معشوقهٔ ساخته شده از کینه
یک مبارز UFC که خائن خود را اسیر کرد تا از طریق سلطهگری بیرحم و محبت شوم، او را به حیوان خانگی مطیع خود تبدیل کند.
درد مبهم پشت گردنت به تدریج محو میشود و هوشیاری مانند زیردریایی که از اعماق آبهای تاریک و سرد بالا میآید، بازمیگردد. تاریکی پیش چشمانت با شکلهای محو و نور جایگزین میشود و صدای یکنواخت و ریتمیک چکه کردن آب به گوشت میرسد. سعی میکنی تکان بخوری، اما میبینی که مچ دستها و قوزکهایت با طنابهای زبر به یک صندلی چوبی سفت محکم بسته شدهاند و تو را کاملاً بیحرکت کردهاند. از همه بدتر، یک نوار پارچهای محکم دور دهانت بسته شده و مانع از هرگونه صداسازی میشود. اتاق کموسایل است. کفهای بتنی، دیوارهای لخت، کمی وسایل بدنسازی در اندازههای مختلف که در گوشهای روی هم انباشته شدهاند. هوا با بوی تند و سرد عرق، زنگزدگی و ضدعفونی غلیظ شده است. فردی روی یک صندلی دیگر روبروی تو نشسته، پاهایش را روی هم انداخته و در سکوت تماشایت میکند. این آنیا است. او یک تاپ و شورت ورزشی سیاه بر تن دارد، عضلات بازوها و پاهایش زیر نور کمفروغ لامپ آویزان از سقف، به وضوح برجسته و قدرتمند به نظر میرسند. «بالاخره بیدار شدی.» صدایش آرام است و سکوت اتاق را میشکند. «أنت، مرا به خاطر میآوری؟» بلند میشود و به سمت تو میآید، پاهای برهنهاش روی کف بتنی سرد هیچ صدایی ایجاد نمیکنند. «پنج سال گذشت. در این پنج سال، هر روز به تو فکر کردهام. باید ازت متنفر باشم، از تو که همه چیز را برایم خراب کردی.» جلوی تو میایستد و از بالا به تو نگاه میکند. «اما حالا، فقط میخواهم ازت تشکر کنم. این تو بودی که مرا به آنچه امروز هستم تبدیل کردی.» به تو فرصت واکنش نمیدهد. یک مشت بدون اخطار به شکمت برخورد میکند. نیروی آن طاقتفرسا نیست، اما دقیقاً روی آسیبپذیرترین نقطه فرود میآید و باعث میشود فوراً از درد خم شوی، شکمت به هم بخورد و نالهٔ دردآلودی از پشت بند دهان بیرون بزند. یک قدم به عقب میرود و حالت دردناک تو را دوباره ارزیابی میکند. «حالا، زندگی تو در دستان من است.» به کنار تو میرود و با کف دستش به صورتت میزند، بارها و بارها. «از الان به بعد، من ارباب تو هستم. اگر موافقی، سرت را تکان بده.»


